الان ساعت یک و نیم شب و من دارم تو کامنتا دنبال دوستای قدیمی میگردم اما حتی یکی پیدا نمیشه ک وبلاگشو آپدیت کرده باشه...دیگه مد وبلاگ هم رفت اما من دلم برا اون روزایی تنگ شده ک دوستای مجازی زیادی پیدا کردم با همین وبلاگ اما حیف ک هیچکدوم نموندن

مهدی من منتظر درد و دلاتم زودتر بیا 

 بعضی وقتا با اینکه با طرفت میری بیرون و خوش میگذرونی

   اما بازم ب رابطه ی خیلیا حسودیت میشه

   دلم ی رابطه ی واقعی میخاد مث همون اول های رابطم . . .

 


 

خدایا چرا انقد حس میکنم تنها شدم 

ههههههه پشیمونم...هیچکی لیاقت دلتنگی رو نداره 

حوا


کـــــاشــــــ حــــــــــوا نـــازا بــــــود . . .

خدا هم ...

برای گرفتن جانم آمده بود...حالم را ک دید از حال رفت ... دیشب تا صبح ب عزرائیل آب قند دادم... خدا هم از من بریده... ‏

تابوت

روز مرگم چه روز شلوغيست
چه درداور است ،هرقدر که نبودي امروز هستي
پرنگ تر از هميشه
زير تابوتم را ميگيري؟
چرا؟!
توکه ميداني ازهرفاصله اي حست ميکنم
پس چرا جسم بي جانم را هوايي ميکني؟
سرد شدم،بخ زدم
خوشحال بودم که ديگر چيزي را حس نميکنم
ولي باز هم دستانت گرمم کرد
ببينم ديگر نگران ان نيستي که کسي تو را با من ببيند؟
اشک ميرزي؟!چرا؟!
گفتم دوست دارم تو گفتي بمير….
من فقط خواستم حرفت را زمين نندازم…..
مادرم را ميبيني…..
گل رزي را که اوردي ارامش نميکند….
جفا کردم …تنها به او،فقط او مرا با همه ي اشتباهاتم دوستم داشت
امروز،اينجا،اين خاک سرد؛تمام ان چيزيست که تو براي من خواستي
وعشق وعشق وعشق
تمام ان چيزي بود که من براي تو خواستم
عشق و مرگ تراژدي زيبايست نه؟؟؟!!

خودکشی

خودکشی مرگ قشنگی است که به آن دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر  بفکرش هستم .  . .

پــــــدرم...

ممکن است
شاهزاده ام را
پیدا کنم؛
اما...
پدرم
همیشــــــــــــــــــــ ه
پــــــــــادشــــــاه من
خواهـــــــد ماند...

t

رهایـــے از خـــــاطـــــراتـتـــ ــــــ

آرام

در گوشه ای نشسته ام

کـــار از چـــســـب و بانـــد و پانـــسمـــان گـــذشـــته...

یک تیغ میخواهد و یک رگ

و کافـــیـــست دنـــیـــایت کوچـــک باشـــد

و...

دلـــت تنـــگ...

هـم  آغــوشــے  با  تیــغ  و رگـــــــ

چنـد  لـحظــه  بعد...درد...خــــون...

و در آخـر مرگـــ ...

چنــد لـحـظه بعـد کسـے فـــریــاد مےزند

او مــــــرده استـ ـــــ ... مـــــــــــــــرده ...

مــــن را بــه بهشتـ ـــــــــــــــ  راه نمےدهنــــــد...

به جــــــــرم خـــــــــــودکشـــے...

به جـــــــــــرم مـــــــــــرگـ ـــــــــــــ ...امـــا مهــــم نیستـ ـــــــ

رهایـــے از خـــــاطـــــراتـتـــ ــــــ

مـــرا کـــافیـــســـت...


مرگ...

باید طوری بشه که دیگه بعد از رفتن هر آدمی از زندگیت واست یه مراسم ختم بگیرن همه دورت جمع بشن...

دلداریت بدن،توجیغ بکشی بگی باور نمیکنم رفتنش رو ، هزار بار یه خاطره تکراری ازش تعریف کنی...

چهل روز کنارت بمونن تا غم از دست رفتنش واست آسونتر شه...

رفتن اونی که دوستش داری دست کمی از مرگ نداره...


میدانم...

 میــدانم یکی از آن روزهای مبهم و خیلــی دور

  وقتی جـلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای...

       و بــچــه هــایـت از ســر و کولــت می روند بــالا

         درست در همان لحظه ای که قرار است احســــاس کنی

             خوشبختی یک آن...یــــــــاد من به سینه ات چــنــــگ می زند...  


                         

یا حسین...

آخ کـــــه دلـــــم

بــــــــــرات بگــــــه

از بـــــــــــی کســــــــی

یـــــــــــــــا حســـــــیـــــن

...

سلام دوستای گلم...

یه مدت نیستم،میرم مسافرت...مشهد...از خدا ممنونم این روزا دلم عجیب به یه حال و هوای معنوی محتاج بود

من که کسی نیستم ولی قول میدم برای خوشبختی همتون دعا می کنم

دوستون دارم.

فراموش کن...

بعد از تو صدای مبهمی به من گفت باید یاد بگیری فراموش کنی...

مثل زنی که در عروسی معشوقش کل می کشد...

سلام به همه ی دوستای گلم...

راستش نمیدونم چطور باید کم لطفیم رو در حقتون توجیه کنم،مطمئنم هرچی بگم سرپوشی نمیشه به محبتای شما...فقط میتونم ازتون عذر بخوام بابت این مدت که نبودم و تو کامنتا و ایمیلاتون سراغمو می گرفتین و حالمو می پرسیدین،دوستون دارم...

میس کال


دلم می خواهد یک میس کال باشم برایت

شماره ای که سیوش نکرده باشی

زیر لب...تکرارم کنی

به یادم نیاوری

دلم می خواهد بی اجازه تو پادشاهی کنم در ناخودآگاهت...



.

خستگی...

خستگی همیشه به کوه کندن نیست...

خستگی گاهی همین آخرین جرعه های امید است...

وقتی لیوان تا به لبت می رسد از دستت می افتد...خرد و خاکشیر میشود...و

تو... می نشینی کف آشپزخانه و بغض های هزار ساله ات را میشکنی ... زار زار...

رویای من...

دستهایش را محکم بگیر ، بغلش کن و ببوسش

روی پاهایش بشین و دستهایت را دور گردنش حلقه کن

نمیدانی دختر تمام با او بودن هایت رویای من است

لعنتی...

رویای من!


اسمم...

کافیست تو اسمم را صدا بزنی

بعد از اسمم ویرگولی بگذاری

...کمی مکث کنی و بگویی:خوبی؟

آن وقت هیچی نمی گویم

فقط از گریه منفجر می شوم


تولد...

تولدت مبارک،چه حرف خنده داری

چه فایده داره وقتی،تو گل برام نیاری

عجب شبیه امشب،داره می سوزه چشمام

دورم شلوغه اما،انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم،جشن چیو بگیرم

من امشبو نمی خوام،دلم می خواد بمیرم

تولدم مبارک نیست دلم گرفته،غمگینم

هوای خونه دلگیره تو رو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست،شکسته قلب داغونم

تو نیستی و من از دوریت،خودم رو مرده می دونم


تولدم تسلیت


میبینی...؟

چـِقــَـدر پـیـــراهـَن هـای پـُشتـــِ ویـتــریـنـــِ مَـغـآزه هـآ قَـشـَـنـگــَـنـد

تــو را که در آنـهـــا تَــصـَـوّر میـکـنـَمــ وَسـوَســه ی

خــَـریـدَنــِشـآنـــ بـه سـَـرَمـ مـیـزنـــَـداَمـــا . . .

میـبـیـنــی...؟

فـقـط مـآنـده بــود

اینـهــا نـبــودنـتـــْـ را بـه رُخـمـ بِــِکـِـشـَـنــد که کشیدند

به درک...

آنقدر مینویسم

 تا یک روز

روی همین صفحه

بخوانی

 به درک که رفت


امسالم...

امسالم مثل هر سال بدون تو تموم شد

امسالم گذشت وباز مثل هر سال حروم شد

امسالم مثل هر سال نیومدی تو پیشم

کم کم دارم از دوریت دیگه افسرده میشم

میسوزم و میسازم من هیچی نمیگم

اماعزیزم عیدو تبریک به تو میگم

این عیدو نمیخوام من عیدی ندارم

این عید واسه من روز عذابه

عیدم مثل هر روز،هرروزمثل دیروز

من حال دلم خیلی خرابه

دلت می آید...

صورتی با آرایش ساده ،عطر خوش،لباسهای نو

 یک لبخند

کادویی کوچک...

یعنی شده ام یک پارچه خانم...

دلت

می آید نیایی...؟


خدایا...

خدایا...

بالاخره این روزا تموم می شه

اون وقت میام میزنم رو شونه ت و می گم:

جنبه رو داشتی...!

ساکت...

هیس!
ساكت!
یك كف مرتب
به افتخار رفتنش بزنید
چه با احساس منو گذاشت ورفت!

لیاقت...

لیـــاقــت مــی خواهــد
بـــودن در شعــر هـــای دختــریــــ کهــــ
بـــــا تمامــــ عشقــش نبـــودنـــت را اشکــــ مــی ریـــزد
تعجـــب نکــــن !
در بی لیـــــاقتی تـــو شکـــی نیـــست
اینجـــا دلیـــل بــودنـــت میـــان بغــــض هــــایـــم
خــریتـــــ خـــودم اســـت نـــه لیـــاقــــت تــــو …!

خداي من...

خدای من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم


به جای اينكه با مشت به دهانم بزند


با انگشتان مهربانش نوازشم می كند و می گويد


ميدانم جز من كسی نداری!

هيچي نيستم...

ساکتم هیچی نیستم

حتی آنقدردختر خوبی نیستم که واقعا عاشقم باشی

اما کاش میفهمیدی

من در برابر هرزه های بی احساس این شهرشلوغ...

فقط یک دختری با احساسات پاک بودم،دختری که صادقانه دوستت داشت وعاشقت بود ....!


 

بنويس...

اين پست را سکوت مي کنم تو بنويسـ...!

تـــــو بنويســ...

 از دلتنگي هايتـــ ...

 از دردهايتــ ...

از هرچه دلتـــــ مي گويد...!