برای گرفتن جانم آمده بود...حالم را ک دید از حال رفت ... دیشب تا صبح ب عزرائیل آب قند دادم... خدا هم از من بریده...
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۴ ساعت 16:13 توسط عارفه
رخ به رخ که شدیم من مات شدم و تو چون پادشاهی که از این گونه فتح ها را زیاد دیده ایی بی اهمیت رد شدی غرورم را خرد کردی، فریاد زدم دوستت دارم لبخندی زدی و گفتی متشکرم، و حالا آمده ای اما ...کمی ... تنها کمی دیر یادم افتادی همین پیش پایت عاشق شدم...