میدانم...
میــدانم یکی از آن روزهای مبهم و خیلــی دور
وقتی جـلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای...
و بــچــه هــایـت از ســر و کولــت می روند بــالا
درست در همان لحظه ای که قرار است احســــاس کنی
خوشبختی یک آن...یــــــــاد من به سینه ات چــنــــگ می زند...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:1 توسط عارفه
|