+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت 0:33 توسط عارفه
|
رخ به رخ که شدیم من مات شدم و تو چون پادشاهی که از این گونه فتح ها را زیاد دیده ایی بی اهمیت رد شدی غرورم را خرد کردی، فریاد زدم دوستت دارم لبخندی زدی و گفتی متشکرم، و حالا آمده ای اما ...کمی ... تنها کمی دیر یادم افتادی همین پیش پایت عاشق شدم...