X
تبلیغات
او رفت تا بماند...

براى همه ى آن هايى كه بى تقصيرند...
یکشنبه سوم فروردین 1393
رهایـــے از خـــــاطـــــراتـتـــ ــــــ

آرام

در گوشه ای نشسته ام

کـــار از چـــســـب و بانـــد و پانـــسمـــان گـــذشـــته...

یک تیغ میخواهد و یک رگ

و کافـــیـــست دنـــیـــایت کوچـــک باشـــد

و...

دلـــت تنـــگ...

هـم  آغــوشــے  با  تیــغ  و رگـــــــ

چنـد  لـحظــه  بعد...درد...خــــون...

و در آخـر مرگـــ ...

چنــد لـحـظه بعـد کسـے فـــریــاد مےزند

او مــــــرده استـ ـــــ ... مـــــــــــــــرده ...

مــــن را بــه بهشتـ ـــــــــــــــ  راه نمےدهنــــــد...

به جــــــــرم خـــــــــــودکشـــے...

به جـــــــــــرم مـــــــــــرگـ ـــــــــــــ ...امـــا مهــــم نیستـ ـــــــ

رهایـــے از خـــــاطـــــراتـتـــ ــــــ

مـــرا کـــافیـــســـت...


+ نوشته شده در 13:1 توسط عارفه.
شنبه بیست و چهارم اسفند 1392
آرزویم...

بالاخره یک روز به آرزویم میرسم...

در صف اول نماز جلوتر از پیش نماز می ایستم...

همه به من اقتدا میکنند...

نماز که تمام شد همه به سمت من می آیند...

چقدر عزیز می شوم...

بعد از چند قدم که حرکت می کنند...

کسی بلند فریاد می زند:بلند بگو لا اله الا الله...

+ نوشته شده در 13:41 توسط عارفه.
شنبه سوم اسفند 1392
ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ...


 ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫـــــــﺪ ﺍُﻓﺘﺎﺩ ..

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃِـــــــــﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺷــــــــﻮد

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒـــــــــﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺷـــــــــﻮﺩ

ﻧﻪ ﺗـــــــــﻪِ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘـــــــــﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾـــــــــﻢ،ﺧﻄّﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮِﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ

ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳِﭙﯿﺪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ، ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨـــــــــﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ

ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﻧﺪ، ﻋﺸﻘـــﻢ ﺑﻌـــــــــﺪ ﺍﺯ ﻣُﺪّﺗﯽ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾـــــــــﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵِ دیگران

ﻣﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺒــــــــﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌـــــــــﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗــــــــﻊِ ﺧﻮﺭﺩَﻥِ ﻏﺬﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ

ﺧﻨﺪﻫﺎﯾِﺸـــــــــﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺷـــــــــﻮﺩ ..

ﻭ ﻣﻦ ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﮑﻨـــــــــﻢ ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ, ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ

ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾـــــــــﺪ ... !

+ نوشته شده در 21:27 توسط عارفه.
پنجشنبه سوم بهمن 1392
مرگ...

باید طوری بشه که دیگه بعد از رفتن هر آدمی از زندگیت واست یه مراسم ختم بگیرن همه دورت جمع بشن...

دلداریت بدن،توجیغ بکشی بگی باور نمیکنم رفتنش رو ، هزار بار یه خاطره تکراری ازش تعریف کنی...

چهل روز کنارت بمونن تا غم از دست رفتنش واست آسونتر شه...

رفتن اونی که دوستش داری دست کمی از مرگ نداره...


+ نوشته شده در 16:34 توسط عارفه.
سه شنبه دهم دی 1392
میدانم...

 میــدانم یکی از آن روزهای مبهم و خیلــی دور

  وقتی جـلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای...

       و بــچــه هــایـت از ســر و کولــت می روند بــالا

         درست در همان لحظه ای که قرار است احســــاس کنی

             خوشبختی یک آن...یــــــــاد من به سینه ات چــنــــگ می زند...  


                         
+ نوشته شده در 19:1 توسط عارفه.
دوشنبه سیزدهم آبان 1392
یا حسین...
آخ کـــــــه دلـــــــــــــم بـــــــــــرات بگـــــــــــــــه از بـــــــــــــی کســـــــــــــــی یــــــــــــــــا حســـــــیـــــن

+ نوشته شده در 16:20 توسط عارفه.
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392
...
سلام دوستای گلم...

یه مدت نیستم،میرم مسافرت...مشهد...از خدا ممنونم این روزا دلم عجیب به یه حال و هوای معنوی محتاج بود

من که کسی نیستم ولی قول میدم برای خوشبختی همتون دعا می کنم

دوستون دارم.

+ نوشته شده در 6:2 توسط عارفه.
دوشنبه هجدهم شهریور 1392
فراموش کن...
بعد از تو صدای مبهمی به من گفت باید یاد بگیری فراموش کنی...

مثل زنی که در عروسی معشوقش کل می کشد...

+ نوشته شده در 11:46 توسط عارفه.
یکشنبه سوم شهریور 1392

سلام به همه ی دوستای گلم...

راستش نمیدونم چطور باید کم لطفیم رو در حقتون توجیه کنم،مطمئنم هرچی بگم سرپوشی نمیشه به محبتای شما...فقط میتونم ازتون عذر بخوام بابت این مدت که نبودم و تو کامنتا و ایمیلاتون سراغمو می گرفتین و حالمو می پرسیدین،دوستون دارم...

+ نوشته شده در 19:49 توسط عارفه.
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1392
میس کال

دلم می خواهد یک میس کال باشم برایت

شماره ای که سیوش نکرده باشی

زیر لب...تکرارم کنی

به یادم نیاوری

دلم می خواهد بی اجازه تو پادشاهی کنم در ناخودآگاهت...



.

+ نوشته شده در 13:23 توسط عارفه.
پنجشنبه بیستم تیر 1392
خستگی...
خستگی همیشه به کوه کندن نیست...

خستگی گاهی همین آخرین جرعه های امید است...

وقتی لیوان تا به لبت می رسد از دستت می افتد...خرد و خاکشیر میشود...و

تو... می نشینی کف آشپزخانه و بغض های هزار ساله ات را میشکنی ... زار زار...

+ نوشته شده در 0:51 توسط عارفه.
چهارشنبه دوازدهم تیر 1392
رویای من...

دستهایش را محکم بگیر ، بغلش کن و ببوسش

روی پاهایش بشین و دستهایت را دور گردنش حلقه کن

نمیدانی دختر تمام با او بودن هایت رویای من است

لعنتی...

رویای من!


+ نوشته شده در 12:23 توسط عارفه.
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392
اسمم...
کافیست تو اسمم را صدا بزنی

بعد از اسمم ویرگولی بگذاری

...کمی مکث کنی و بگویی:خوبی؟

آن وقت هیچی نمی گویم

فقط از گریه منفجر می شوم


+ نوشته شده در 1:20 توسط عارفه.
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392
تولد...

تولدت مبارک،چه حرف خنده داری

چه فایده داره وقتی،تو گل برام نیاری

عجب شبیه امشب،داره می سوزه چشمام

دورم شلوغه اما،انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم،جشن چیو بگیرم

من امشبو نمی خوام،دلم می خواد بمیرم

تولدم مبارک نیست دلم گرفته،غمگینم

هوای خونه دلگیره تو رو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست،شکسته قلب داغونم

تو نیستی و من از دوریت،خودم رو مرده می دونم


تولدم تسلیت


+ نوشته شده در 17:46 توسط عارفه.
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392
میبینی...؟

چـِقــَـدر پـیـــراهـَن هـای پـُشتـــِ ویـتــریـنـــِ مَـغـآزه هـآ قَـشـَـنـگــَـنـد

تــو را که در آنـهـــا تَــصـَـوّر میـکـنـَمــ وَسـوَســه ی

خــَـریـدَنــِشـآنـــ بـه سـَـرَمـ مـیـزنـــَـداَمـــا . . .

میـبـیـنــی...؟

فـقـط مـآنـده بــود

اینـهــا نـبــودنـتـــْـ را بـه رُخـمـ بِــِکـِـشـَـنــد که کشیدند

+ نوشته شده در 16:23 توسط عارفه.
شنبه دهم فروردین 1392
به درک...

آنقدر مینویسم

 تا یک روز

روی همین صفحه

بخوانی

 به درک که رفت


+ نوشته شده در 20:4 توسط عارفه.
چهارشنبه سی ام اسفند 1391
امسالم...

امسالم مثل هر سال بدون تو تموم شد

امسالم گذشت وباز مثل هر سال حروم شد

امسالم مثل هر سال نیومدی تو پیشم

کم کم دارم از دوریت دیگه افسرده میشم

میسوزم و میسازم من هیچی نمیگم

اماعزیزم عیدو تبریک به تو میگم

این عیدو نمیخوام من عیدی ندارم

این عید واسه من روز عذابه

عیدم مثل هر روز،هرروزمثل دیروز

من حال دلم خیلی خرابه

+ نوشته شده در 18:51 توسط عارفه.
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391
دلت می آید...
صورتی با آرایش ساده ،عطر خوش،لباسهای نو

 یک لبخند

کادویی کوچک...

یعنی شده ام یک پارچه خانم...

دلت

می آید نیایی...؟


+ نوشته شده در 10:38 توسط عارفه.
پنجشنبه دهم اسفند 1391
خدایا...

خدایا...

بالاخره این روزا تموم می شه

اون وقت میام میزنم رو شونه ت و می گم:

جنبه رو داشتی...!

+ نوشته شده در 14:51 توسط عارفه.
شنبه بیست و هشتم بهمن 1391
ساکت...
هیس!
ساكت!
یك كف مرتب
به افتخار رفتنش بزنید
چه با احساس منو گذاشت ورفت!
+ نوشته شده در 13:5 توسط عارفه.
دوشنبه بیست و پنجم دی 1391
لیاقت...
لیـــاقــت مــی خواهــد
بـــودن در شعــر هـــای دختــریــــ کهــــ
بـــــا تمامــــ عشقــش نبـــودنـــت را اشکــــ مــی ریـــزد
تعجـــب نکــــن !
در بی لیـــــاقتی تـــو شکـــی نیـــست
اینجـــا دلیـــل بــودنـــت میـــان بغــــض هــــایـــم
خــریتـــــ خـــودم اســـت نـــه لیـــاقــــت تــــو …!
+ نوشته شده در 16:3 توسط عارفه.
پنجشنبه نهم آذر 1391
خداي من...

خدای من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم


به جای اينكه با مشت به دهانم بزند


با انگشتان مهربانش نوازشم می كند و می گويد


ميدانم جز من كسی نداری!

+ نوشته شده در 11:18 توسط عارفه.
پنجشنبه نهم آذر 1391
هيچي نيستم...

ساکتم هیچی نیستم

حتی آنقدردختر خوبی نیستم که واقعا عاشقم باشی

اما کاش میفهمیدی

من در برابر هرزه های بی احساس این شهرشلوغ...

فقط یک دختری با احساسات پاک بودم،دختری که صادقانه دوستت داشت وعاشقت بود ....!


 

+ نوشته شده در 11:14 توسط عارفه.
جمعه بیست و ششم آبان 1391
بنويس...

اين پست را سکوت مي کنم تو بنويسـ...!

تـــــو بنويســ...

 از دلتنگي هايتـــ ...

 از دردهايتــ ...

از هرچه دلتـــــ مي گويد...!

+ نوشته شده در 23:10 توسط عارفه.
جمعه بیست و ششم آبان 1391
من..
مَـטּِ بیـچـاره

مُـدت هـاست کَـسـ ـے را مُـخـاطب شـعـرهـایـمـ کَـرده امـ

کـه

خـیـلـ ـے وقت است غـایب است (!)
+ نوشته شده در 16:47 توسط عارفه.
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391
يا حسين...

دلم مدتهاست انتظار محرم را میکشد...

دلم پر از حرف است...پر از تنهایی...

یک آسمان دلتنگم،به قدر بغض یا کریم ها گریه دارم...

دلم عجیب معجزه میخواهد...

آرزو دارم کربلایت را...

مولایم حسین جان دعایم کن...دعایم کن...


 

 

+ نوشته شده در 22:39 توسط عارفه.
دوشنبه بیست و دوم آبان 1391
من همان...

من همان دختری هستم که بعدها به دخترت نشان میدهی و می گویی : این را

 دوست میداشتم..

او از تو خواهد پرسید چه شد که جدا شدید؟

بگو تقصیر خودش بود

 دیوانه بود...

نشانه اش هم این است که او هنوز هم عاشق من است...


 

 

+ نوشته شده در 21:37 توسط عارفه.
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391
كافه چي...

هی کافه چی!

دستور بده

سیگار بیاورند

وپاسورهم...

ومردها را دور میز من جمع کن!

بگو بنوازند...

شاید غیرتی شد و برگشت...

+ نوشته شده در 0:42 توسط عارفه.
سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391
ميرسد...

يعنی ميرسد روزی كه روی همين صفحه بنويسم

 

آمد كه بماند

+ نوشته شده در 0:33 توسط عارفه.
پنجشنبه بیستم مهر 1391
 لیاقت میخواهد

بودن در قلب دختری که...

تمام دنیایش حرف های نزده اش است...


+ نوشته شده در 14:33 توسط عارفه.