او اولش نمي خواست ترکم کند ولیکن فهمید راز من را او رفت تا بماند. . .
دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴
روز مرگم چه روز شلوغيست
چه درداور است ،هرقدر که نبودي امروز هستي
پرنگ تر از هميشه
زير تابوتم را ميگيري؟
چرا؟!
توکه ميداني ازهرفاصله اي حست ميکنم
پس چرا جسم بي جانم را هوايي ميکني؟
سرد شدم،بخ زدم
خوشحال بودم که ديگر چيزي را حس نميکنم
ولي باز هم دستانت گرمم کرد
ببينم ديگر نگران ان نيستي که کسي تو را با من ببيند؟
اشک ميرزي؟!چرا؟!
گفتم دوست دارم تو گفتي بمير….
من فقط خواستم حرفت را زمين نندازم…..
مادرم را ميبيني…..
گل رزي را که اوردي ارامش نميکند….
جفا کردم …تنها به او،فقط او مرا با همه ي اشتباهاتم دوستم داشت
امروز،اينجا،اين خاک سرد؛تمام ان چيزيست که تو براي من خواستي
وعشق وعشق وعشق
تمام ان چيزي بود که من براي تو خواستم
عشق و مرگ تراژدي زيبايست نه؟؟؟!!
+ نوشته شده در 2:53 توسط عارفه.
سه شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۳

حسين هنوز هم مظلوم است٠٠٠

جون وقتي خورشيد عصر عاشورا غروب كرد

او هم مي رود تا سال بعد. . . تا ياد بعد. . .

 

+ نوشته شده در 18:35 توسط عارفه.
شنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۳
خودکشی مرگ قشنگی است که به آن دل بستم

دست کم هر دو سه شب سیر  بفکرش هستم .  . .

+ نوشته شده در 13:34 توسط عارفه.
دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳
پــــــدرم...

ممکن است
شاهزاده ام را
پیدا کنم؛
اما...
پدرم
همیشــــــــــــــــــــ ه
پــــــــــادشــــــاه من
خواهـــــــد ماند...

+ نوشته شده در 16:11 توسط عارفه.
یکشنبه سوم فروردین ۱۳۹۳
رهایـــے از خـــــاطـــــراتـتـــ ــــــ

آرام

در گوشه ای نشسته ام

کـــار از چـــســـب و بانـــد و پانـــسمـــان گـــذشـــته...

یک تیغ میخواهد و یک رگ

و کافـــیـــست دنـــیـــایت کوچـــک باشـــد

و...

دلـــت تنـــگ...

هـم  آغــوشــے  با  تیــغ  و رگـــــــ

چنـد  لـحظــه  بعد...درد...خــــون...

و در آخـر مرگـــ ...

چنــد لـحـظه بعـد کسـے فـــریــاد مےزند

او مــــــرده استـ ـــــ ... مـــــــــــــــرده ...

مــــن را بــه بهشتـ ـــــــــــــــ  راه نمےدهنــــــد...

به جــــــــرم خـــــــــــودکشـــے...

به جـــــــــــرم مـــــــــــرگـ ـــــــــــــ ...امـــا مهــــم نیستـ ـــــــ

رهایـــے از خـــــاطـــــراتـتـــ ــــــ

مـــرا کـــافیـــســـت...


+ نوشته شده در 13:1 توسط عارفه.
شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۲
آرزویم...

بالاخره یک روز به آرزویم میرسم...

در صف اول نماز جلوتر از پیش نماز می ایستم...

همه به من اقتدا میکنند...

نماز که تمام شد همه به سمت من می آیند...

چقدر عزیز می شوم...

بعد از چند قدم که حرکت می کنند...

کسی بلند فریاد می زند:بلند بگو لا اله الا الله...


+ نوشته شده در 13:41 توسط عارفه.
شنبه سوم اسفند ۱۳۹۲
ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ...


 ﻭﻗﺘﯽ ﻣﻦ ﺑﻤﯿـــــــــﺮﻡ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺨﻮﺍﻫـــــــﺪ ﺍُﻓﺘﺎﺩ ..

ﻧﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﺧﺎﻃِـــــــــﺮﻡ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﻣﯿﺷــــــــﻮد

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﺧﺒـــــــــﺎﺭ ﺣﺮﻓﯽ ﺯﺩﻩ ﻣﯿﺷـــــــــﻮﺩ

ﻧﻪ ﺗـــــــــﻪِ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﯽ ﺑﺴﺘـــــــــﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ

ﻧﻪ ﺩﺭ ﺗﻘﻮﯾـــــــــﻢ،ﺧﻄّﯽ ﺑﻪ ﺍﺳﻤﻢ ﻧﻮِﺷﺘﻪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ

ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﻣﻮﻫﺎﯼ ﻣﺎﺩﺭﻡ ﮐﻤﯽ ﺳِﭙﯿﺪ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﺩ، ﺍﻗﻮﺍﻣﻤﺎﻥ ﭼﻨـــــــــﺪ ﺭﻭﺯ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺍﺯ

ﮐﺎﺭ ﻣﯿﺸـــــــــﻮﻧﺪ، ﻋﺸﻘـــﻢ ﺑﻌـــــــــﺪ ﺍﺯ ﻣُﺪّﺗﯽ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾـــــــــﺶ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺵِ دیگران

ﻣﺭﺍ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ ﻣﯿﺒــــــــﺮﺩ ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻢ ﺑﻌـــــــــﺪ ﺍﺯ ﺧﺎﮐﺴﭙﺎﺭﯼ ﻣﻮﻗــــــــﻊِ ﺧﻮﺭﺩَﻥِ ﻏﺬﺍ ﺁﺭﺍﻡ ﺁﺭﺍﻡ

ﺧﻨﺪﻫﺎﯾِﺸـــــــــﺎﻥ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺷـــــــــﻮﺩ ..

ﻭ ﻣﻦ ﺗﻨـــــــــﻬﺎ ﮔﻮﺭﮐﻨﯽ ﺭﺍ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﮑﻨـــــــــﻢ ﻭ ﻣﺪﺍﺣﯽ, ﺭﺍ ﮐﻪ ﺍﻟﮑﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺑﯽ ﻫﺎﯼ

ﻧﺪﺍﺷﺘﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﻮﯾـــــــــﺪ ... !

+ نوشته شده در 21:27 توسط عارفه.
پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲
مرگ...

باید طوری بشه که دیگه بعد از رفتن هر آدمی از زندگیت واست یه مراسم ختم بگیرن همه دورت جمع بشن...

دلداریت بدن،توجیغ بکشی بگی باور نمیکنم رفتنش رو ، هزار بار یه خاطره تکراری ازش تعریف کنی...

چهل روز کنارت بمونن تا غم از دست رفتنش واست آسونتر شه...

رفتن اونی که دوستش داری دست کمی از مرگ نداره...


+ نوشته شده در 16:34 توسط عارفه.
سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲
میدانم...

 میــدانم یکی از آن روزهای مبهم و خیلــی دور

  وقتی جـلوی تلویزیون روی کاناپه لم داده ای...

       و بــچــه هــایـت از ســر و کولــت می روند بــالا

         درست در همان لحظه ای که قرار است احســــاس کنی

             خوشبختی یک آن...یــــــــاد من به سینه ات چــنــــگ می زند...  


                         
+ نوشته شده در 19:1 توسط عارفه.
دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲
یا حسین...
آخ کـــــــه دلـــــــــــــم بـــــــــــرات بگـــــــــــــــه از بـــــــــــــی کســـــــــــــــی یــــــــــــــــا حســـــــیـــــن

+ نوشته شده در 16:20 توسط عارفه.
یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲
...
سلام دوستای گلم...

یه مدت نیستم،میرم مسافرت...مشهد...از خدا ممنونم این روزا دلم عجیب به یه حال و هوای معنوی محتاج بود

من که کسی نیستم ولی قول میدم برای خوشبختی همتون دعا می کنم

دوستون دارم.

+ نوشته شده در 6:2 توسط عارفه.
دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲
فراموش کن...
بعد از تو صدای مبهمی به من گفت باید یاد بگیری فراموش کنی...

مثل زنی که در عروسی معشوقش کل می کشد...

+ نوشته شده در 11:46 توسط عارفه.
یکشنبه سوم شهریور ۱۳۹۲

سلام به همه ی دوستای گلم...

راستش نمیدونم چطور باید کم لطفیم رو در حقتون توجیه کنم،مطمئنم هرچی بگم سرپوشی نمیشه به محبتای شما...فقط میتونم ازتون عذر بخوام بابت این مدت که نبودم و تو کامنتا و ایمیلاتون سراغمو می گرفتین و حالمو می پرسیدین،دوستون دارم...

+ نوشته شده در 19:49 توسط عارفه.
چهارشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۲
میس کال

دلم می خواهد یک میس کال باشم برایت

شماره ای که سیوش نکرده باشی

زیر لب...تکرارم کنی

به یادم نیاوری

دلم می خواهد بی اجازه تو پادشاهی کنم در ناخودآگاهت...



.

+ نوشته شده در 13:23 توسط عارفه.
پنجشنبه بیستم تیر ۱۳۹۲
خستگی...
خستگی همیشه به کوه کندن نیست...

خستگی گاهی همین آخرین جرعه های امید است...

وقتی لیوان تا به لبت می رسد از دستت می افتد...خرد و خاکشیر میشود...و

تو... می نشینی کف آشپزخانه و بغض های هزار ساله ات را میشکنی ... زار زار...

+ نوشته شده در 0:51 توسط عارفه.
چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۲
رویای من...

دستهایش را محکم بگیر ، بغلش کن و ببوسش

روی پاهایش بشین و دستهایت را دور گردنش حلقه کن

نمیدانی دختر تمام با او بودن هایت رویای من است

لعنتی...

رویای من!


+ نوشته شده در 12:23 توسط عارفه.
یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲
اسمم...
کافیست تو اسمم را صدا بزنی

بعد از اسمم ویرگولی بگذاری

...کمی مکث کنی و بگویی:خوبی؟

آن وقت هیچی نمی گویم

فقط از گریه منفجر می شوم


+ نوشته شده در 1:20 توسط عارفه.
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۲
تولد...

تولدت مبارک،چه حرف خنده داری

چه فایده داره وقتی،تو گل برام نیاری

عجب شبیه امشب،داره می سوزه چشمام

دورم شلوغه اما،انگاری خیلی تنهام

واسه چی زنده باشم،جشن چیو بگیرم

من امشبو نمی خوام،دلم می خواد بمیرم

تولدم مبارک نیست دلم گرفته،غمگینم

هوای خونه دلگیره تو رو اینجا نمیبینم

تولدم مبارک نیست،شکسته قلب داغونم

تو نیستی و من از دوریت،خودم رو مرده می دونم


تولدم تسلیت


+ نوشته شده در 17:46 توسط عارفه.
جمعه سیزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲
میبینی...؟

چـِقــَـدر پـیـــراهـَن هـای پـُشتـــِ ویـتــریـنـــِ مَـغـآزه هـآ قَـشـَـنـگــَـنـد

تــو را که در آنـهـــا تَــصـَـوّر میـکـنـَمــ وَسـوَســه ی

خــَـریـدَنــِشـآنـــ بـه سـَـرَمـ مـیـزنـــَـداَمـــا . . .

میـبـیـنــی...؟

فـقـط مـآنـده بــود

اینـهــا نـبــودنـتـــْـ را بـه رُخـمـ بِــِکـِـشـَـنــد که کشیدند

+ نوشته شده در 16:23 توسط عارفه.
شنبه دهم فروردین ۱۳۹۲
به درک...

آنقدر مینویسم

 تا یک روز

روی همین صفحه

بخوانی

 به درک که رفت


+ نوشته شده در 20:4 توسط عارفه.
چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱
امسالم...

امسالم مثل هر سال بدون تو تموم شد

امسالم گذشت وباز مثل هر سال حروم شد

امسالم مثل هر سال نیومدی تو پیشم

کم کم دارم از دوریت دیگه افسرده میشم

میسوزم و میسازم من هیچی نمیگم

اماعزیزم عیدو تبریک به تو میگم

این عیدو نمیخوام من عیدی ندارم

این عید واسه من روز عذابه

عیدم مثل هر روز،هرروزمثل دیروز

من حال دلم خیلی خرابه

+ نوشته شده در 18:51 توسط عارفه.
سه شنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۱
دلت می آید...
صورتی با آرایش ساده ،عطر خوش،لباسهای نو

 یک لبخند

کادویی کوچک...

یعنی شده ام یک پارچه خانم...

دلت

می آید نیایی...؟


+ نوشته شده در 10:38 توسط عارفه.
پنجشنبه دهم اسفند ۱۳۹۱
خدایا...

خدایا...

بالاخره این روزا تموم می شه

اون وقت میام میزنم رو شونه ت و می گم:

جنبه رو داشتی...!

+ نوشته شده در 14:51 توسط عارفه.
شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۱
ساکت...
هیس!
ساكت!
یك كف مرتب
به افتخار رفتنش بزنید
چه با احساس منو گذاشت ورفت!
+ نوشته شده در 13:5 توسط عارفه.
دوشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۱
لیاقت...
لیـــاقــت مــی خواهــد
بـــودن در شعــر هـــای دختــریــــ کهــــ
بـــــا تمامــــ عشقــش نبـــودنـــت را اشکــــ مــی ریـــزد
تعجـــب نکــــن !
در بی لیـــــاقتی تـــو شکـــی نیـــست
اینجـــا دلیـــل بــودنـــت میـــان بغــــض هــــایـــم
خــریتـــــ خـــودم اســـت نـــه لیـــاقــــت تــــو …!
+ نوشته شده در 16:3 توسط عارفه.
پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱
خداي من...

خدای من خداييست كه اگر سرش فرياد كشيدم


به جای اينكه با مشت به دهانم بزند


با انگشتان مهربانش نوازشم می كند و می گويد


ميدانم جز من كسی نداری!

+ نوشته شده در 11:18 توسط عارفه.
پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱
هيچي نيستم...

ساکتم هیچی نیستم

حتی آنقدردختر خوبی نیستم که واقعا عاشقم باشی

اما کاش میفهمیدی

من در برابر هرزه های بی احساس این شهرشلوغ...

فقط یک دختری با احساسات پاک بودم،دختری که صادقانه دوستت داشت وعاشقت بود ....!


 

+ نوشته شده در 11:14 توسط عارفه.
جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱
بنويس...

اين پست را سکوت مي کنم تو بنويسـ...!

تـــــو بنويســ...

 از دلتنگي هايتـــ ...

 از دردهايتــ ...

از هرچه دلتـــــ مي گويد...!

+ نوشته شده در 23:10 توسط عارفه.
جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱
من..
مَـטּِ بیـچـاره

مُـدت هـاست کَـسـ ـے را مُـخـاطب شـعـرهـایـمـ کَـرده امـ

کـه

خـیـلـ ـے وقت است غـایب است (!)
+ نوشته شده در 16:47 توسط عارفه.
پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۱
يا حسين...

دلم مدتهاست انتظار محرم را میکشد...

دلم پر از حرف است...پر از تنهایی...

یک آسمان دلتنگم،به قدر بغض یا کریم ها گریه دارم...

دلم عجیب معجزه میخواهد...

آرزو دارم کربلایت را...

مولایم حسین جان دعایم کن...دعایم کن...


 

 

+ نوشته شده در 22:39 توسط عارفه.